تبليغاتX
روناک

روناک

!سفری در زمان برای یافت زمانه

چرخ هستی


دستم به  هوای هستی اش  چرخ زده

طرح کمر و غنج دل و طرح زده

اما به خطوط این کف بی خطم

چرخی به  هوای هستی ام چرخ زده



+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

به سر زدن !



امشب به سرم سکوتم آوازی زده

این لب به هوای تو چه پروازی زده

تا حرف دل  و هوای رخ پر بزنند

چشمم به هوای دیدنت داد زده!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

روشنایی چهارم

 

 

از باد دلگیر بود که او را بی زحمت خودش به پرواز در می آورد ،و از خودش دلگیر تر که چرا هرگز به سنگینی فکر نکرده بود!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

روی دست

 

در دستهای روی تو پنهان شده ام

مغموم ولی عجب چه شیطان شده ام

باهر نظر تو بر همین شیطنتم

افشرده ی دست تو چه حیران شده ام.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

گرگم به هوا

 

گرگ درون من امروز زوزه می کشد

دندان به پوست تنم دارکوب می کشد

لای قفس ِ درونی ام ریخته  هوار من

این حنجره عمود به من جیغ  می کشد !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

روشنایی سوم

 

به یاد آورد که تا جهان نباشد او هم نیست و به یاد جهان آورد که آن هم بی او هیچ است!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

رحم خودمانی

 

باید که به رحم تو ایمان نیاورم

بر  چشم پریشان تو ایمان نیاورم

جایی که  سکوت مهر بر لبم  می زند

باید که به دستهای خود ایمان نیاورم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

یک من کوه!

 

 

این کوه  عجب نشسته بر شانه ی من

وین جغد شکسته  بام  ِدل من

حرف دل من چو کوه بالا که رود

این درد چه بی صدا رود بر سر من !


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

روشنایی دوم

 

 

دستهایش را درهم فشرده بود تا دستش به هیچ کس اعتماد نکند تا خودش را در آن بگذارد!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

چین چین

 

بر دامن من هوا کمی چین زده است

این دل به هوای تو به پرچین زده است

رازی که قدح بریزد از جام کلام

بر دامن من هوا چه پر چین زده است!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

بی هوا

 

بر سوز دلم چه پر گداز می زنی ام

بر ساز دلم بی نی و نا می زنی ام

ای من به چه ساز و سوز تو باید رفت

در راه  چه بی هوابه ره می زنی ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  | 

روشنایی اول

 

 

وقتی که می بینی طوری بزرگ شده ای که باید برای دیدن خودت سرت را آنقدر بالا بگیری که  شایداز پشت بیفتد،باید تصمیم بگیری که با مشت های کوچکت خودت را تکه تکه بشکنی تا تکه ی درشتر را نمادی از خودت در دستهایت بگیری و همیشه به آ ن بنگری تا ببینی که هستی و هستی ات در چنگ خودت است !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روناک  |